درد دل یک مهاجر افغان

با تو به درد دل می نشینم

ای همسایه ! تا شاید

آن حس انسان دوستی و عدالت را که بنامش

از قرآن آیه برمیگیری و بخاطرش

با دنیا به مجادله برمی خیزی

بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی

وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد

وقتی چمن زار سبز شهرم به خون پدرم و صدها مثل او به لاله زاری مبدل گشت

وقتی به من گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده طبیعت ایم

وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن هایم را دانه دانه کشیدند

تا خاکم را به نامشان امضا کنم با آخرین رمق های مانده در تنم رها کردم

خانه و شهرم را و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم، به تو پناه آوردم

که بیرقت به نام الله آراسته است و پیامت از مساوات و مهربانی و عدالت و تواضع و برادری و برابری لبریز

به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی

و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی

زبانت با زبانم آشناست

و مذهبت با اعتقادم همآهنگ

پنداشتم که برادر منی

پنداشتم که در خاک خدا

که من و تو آنرا با مرز تقسیم کرده ایم به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت

به اجاره خواهی داد و شریک دردهایم خواهی شد

تا روزی که کشورم آباد و آزاد گردد

وانگه

در افغانستانی بهتر مهمانت خواهم کرد

بر دستانت بوسه خواهم فشاند

و ای برادر

از مهربانیت در اوج بیچارگیم

از دست گیریت در روزهای ناامیدی ام

با اشک و قلبی مملو از محبت

سپاسگذاری خواهم نمود

از فرط بی پناهی

به کشورت پناه آوردم

کودکی بودم که پایم به خاکت آشنا گشت

جوانیم را در کشورت گم کردم

زبانم را به فراموشی سپردم

"تشکر" هایم به "مرسی"

و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت

شاعرم حافظ گردید و

از قابلی و چتنی و چای سبز

به زرشک پلو

و طعم شور خیار

و چای معطر سیاه

در پیاله های کمر باریک

با قند خشتی در کنارش عادت نمودم

در کشورت

بهترین و بدترین لحظه های زندگی ام را به تجربه نشستم

پسرم در خاک تو چشم گشود

مادرم در بهشت رضای تو با دلی ناامید مدفون گردید

خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و حال

پیریم را نیز در خاک تو به تماشا نشسته ام

سالهاست که چنار وجودم در گردباد حوادث خاک تو به بید لرزانی مبدل گشته است

سالهاست که نامم را به فراموشی سپرده ام و لقب "مشدی" را به نامم گره زده اند

سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی

به تو پناه آورد ولی تو همان بی خبری هستی که بودی !

ولی تو با انکه فروغ چشمهایم را با دوختن کفشهایت

با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت

با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوارها و ساختمان ها و خانه هایت

با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت

به تباهی نشستم

هرگز برای لحظه ای جرقه زودگذر انسان دوستی را بر قلبت راه ندادی

هنوز هم

در فهرست تو "افغونی" ام و در کتاب تو بیگانه

هنوز هم

مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش که چیزی بجز نجات از مرگ از تو نمی خواست

که با دادن سالیان زندگی اش با همت و قوت دستانش شهرت را آباد نمود نیافته ای

و هنوز هم

با نفرتی سی ساله احساساتم را به بازی می گیری

دروازه مکتب را به روی کودکم می بندی

بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است با لگد به جوی آب می اندازی و

دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و اشک هایی را که با خاک سرک های (خیابان های) تو

بر چشمانم به گلی مبدل گشته و امید را در نگاهم دفن می کند

با تمسخر می نگری و می گویی

"شما به حرف نمی فهمید"

هنوز هم از بی عدالتی دیگران سخن می گویی:

ولی هرگز در صف های دکان ها; در داخل اتوبوس های شلوغ

حالت مشوش یک افغان را نمی بینی

که از ترس تو، اهانت های تو را تلخ تر از زهر فرو می بلعد و غرور خود را پایمال احساسات تو می کند

تا مبادا

پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی

"به کشورت برگرد افغانی ...

ولی درخت های سبز و بلند کرج، سرک های (خیابان های) پاکیزه تهران، پارک های خرم و زیباخانه های مجلل بالا شهر

نان های گرم نانوایی، کفش های راحت چرمی، پتلون های (شلوارهای) زیبا و رنگارنگ

همه و همه

یاد مرا

رنج های مرا

نشان انگشتان مرا

عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا با خود به یادگار خواهند داشت

می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان

برای همیشه در رگ و پوست کشورت جاویدان خواهد ماند

می روم

چه می دانی

شاید روزی تو

به دروازه شهر من محتاج گردی

وانگه من به تو درس مهربانی را خواهم آموخت

وانگه

تو دربدری مرا خواهی چشید

وانگه

شاید یک بار برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس سرت را با پشیمانی

در مقابل عدالت وجدانت خم کنی !

و فقط همان لحظه

قیمت ده ها سال رنج مرا
به آسانی خواهی پرداخت

/ 0 نظر / 52 بازدید