داستان

بسم الله الرحمن الرحیم

تبر بد جنس می خواهد درختان را قطع کند.او چرخت،دوست پرخت،مرخت و سرخت را از بین می برد.پرخت می گوید: «دیگه کفرم در اومد!او چرخت،ارخت، برخت، یرخت و ... را از بین برد.ما هم مث چغندر پر برکت این جا نشستیم در صورت این که فردا تیکه ی باقی موندمون برگمونه!!!»

مرخت و سرخت می گویند:«ما فردا باید با دستامون اونه بگیریم و یه حرف بزنیم که بترسه و تسلیم بشه!هه هه هه هه!رتته!

پرخت می گوید:«ابله ها!ما شاخه داریم نه دست!یه نقشه هم خودم دارم!»

فردای آن روز تبر  مثهمیشه اومد درخت قطع بکند.اما تا آمد به پرخت ضربه بزند،دید رو هوا است!پرخت،مرخت وسرخت او را در هوا نگه داشته بودند.پرخت گفت:«بگو دیگه از این کارا نمیکنی;یا بندازمت تا بشکنی؟»                                                                                      

تبر گفت:«غلط کردم!»

 

این داستان را من در سال 1390 نوشتم.داستان جا لبی است.حتما به دوستانتان بگویید این را بخوانند.راستی اگر این را می خوانید،در شعر نویسی هم شرکت کنید!

/ 1 نظر / 8 بازدید
فریده صمدی بهرامی

سلام آرسام عزیز من تقریبا هر هفته به وبلاگت سر می زنم ومنتظر خواندن مطالب قشنگت هستم[لبخند]